سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

هوای حوصله ام ابریست

احساس شهری بین راهی در من است...؟!

من در میانه ام ایستاده ام...

میان آمدن

و رفتنت...


سلااااااااااام دوست خوبم

 

ممنونم که اومدی اما


این وبلاگ دیگه هیچوقت آپ نمیشه

 

همیشه گفتن اگ مردی نرو...


اما بعضی وقتا


باید مرد باشی که بری...!

 

میروم بمب دلم فاجعه آغاز کند....

 

هرکسی دور تر است ،

 

عاقبت اندیش تر است...


و دیگه منو شما و فقط  همین یه جمله :


واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت

 

آخرین جمله همینه


خدانگهدارت...


یاعلی


نوشته شده در یادداشت ثابت - پنج شنبه 94/11/9ساعت 4:25 صبح توسط ReZa نظرات ( ) |

سیاه پوشیده بود...؟!

به جنگل آمد...!

من هم استوار بودم و تنومند...!

من را انتخاب کرد...

دستی به تنه و شاخه هایم کشید تبرش را درآورد

زد و زد...!

محکم و محکمتر...

من هم به خودم می بالیدم دیگر نمی خواستم درخت باشم...

آینده ی خوبی در انتظارم بود...!

می توانستم یک قایق باشم شاید هم چیز بهتری...!

درد ضربه هایش بیشتر میشد و من هم،

به امید آینده ی بهتر تحمل می کردم...

اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد...!

شاید او تنومندتر بود...؟!

شاید هم نه...

اما هر چه بود به نظر مرد تبر به دست،

آن درخت بهتر بود..!

چوب بهتری داشت و من جلوه ای برایش نداشتم...

مرا رها کرد با زخم هایم و ،

او را برد...!

من ،

دیگر نه درخت بودم...!

نه تخته سیاه مدرسه...!

نه عصایی برای پیرمرد...!

و نه،

قایق...!

من،

خشک شدم...!

این عادت انسانهاست،

قبل از اینکه مطمئن شوند انتخاب میکنند...

خواسته یا ناخواسته ضربه هایشان را میزنند

اما شرایط بهتری که سر راهشان آمد،

او را به حال خودش رها می کنند

بی توجه به راه نیمه رفته

تا مطمئن نشدی تبر نزن

تا مطمئن نشدی احساس نریز

دیگری زخمی می شود

خشک می شود...!


این شعرم تقدیم به تو که تا اخرش خوندی:


شاهدان حرف های پنهان اند

آن چراغی که تا سحر می سوخت

گوش خود را به حرف ما میداد

چشم خود را به چشم ما میدوخت

لای در باز و سوز می آمد

قلبم آتش فشانی از غم بود


عقده ها حس و حال طغیان داشت

کنج پا گرد یک تبر هم بود

زیر پلکم تگرگ باران بود

در اتاقم هوا که ابری شد

رو به آیینه حرص ها خوردم

کینه ام سینه ی ستبری شد

رو به برفی سپید می رفتم

رد پاهات رو به خون میرفت

مثل گرگی که بوی آهو را

عطر موهات تا جنون می رفت

با نگاهی دقیق میگشتم

هی به دنبال جای پا بودم

ذهن هرآنچه بود را خواندم

لای جرز نشانه ها بودم

تا نگاهی به پشت سر کردم

پشت هر جای پا درختی بود

این درختان هویتم بودن

من ،تبر، انتخاب سختی بود

ترسم از مرگ بیشتر میشد

تا تبر روی دوش چرخاندم

هر درختی که ضربه ای میخورد

زیر آوار درد می ماندم

توی هر برگ هم تو ، هم من بود

ساقه ها ، ساقه پای ما بودند

آن تبر حکم قتل مارا داشت

این درختان به جای ما بودند


نوشته شده در یادداشت ثابت - سه شنبه 94/9/18ساعت 9:24 عصر توسط ReZa نظرات ( ) |

 

 

گفتند:

 

گرسنگی نکشیدی عاشقی از یادت بره...!

 

روزه گرفتم تا فراموشت کنم...

 

اما شدی،

 

دعای افطارو حاجت سحرم...! 


نوشته شده در یادداشت ثابت - شنبه 94/3/31ساعت 12:0 عصر توسط ReZa نظرات ( ) |

خسته

 

تنها در آمد امسال،

 

 

پدرمان بود...


نوشته شده در یادداشت ثابت - پنج شنبه 93/10/26ساعت 7:3 عصر توسط ReZa نظرات ( ) |

هوای حوصله ام ابریست...

چقدر احمقانه است...؟!

 

از یک قهوه تلخ،

 

انتظار فال شیرین داشتن...


نوشته شده در یادداشت ثابت - یکشنبه 93/10/15ساعت 12:1 صبح توسط ReZa نظرات ( ) |

 

هوای حوصله ام ابریست...

 

چه فرقی میکند...؟!

 

در سیرک یا در خانه...؟!

 

خنده ات که تلخ باشه...!

 

دلت که خون باشه...!

 

توهم دلقکی...


نوشته شده در یادداشت ثابت - سه شنبه 93/10/10ساعت 11:29 عصر توسط ReZa نظرات ( ) |

سلااام خدمت دوستان من سه شنبه بعد از ظهر ساعت1 انلاینم

دوستانی که سوال دارن بیان جواباشونو بگیرن 


نوشته شده در شنبه 94/9/14ساعت 10:35 عصر توسط ReZa نظرات ( ) |


Design By : Pichak